تبليغاتX
رو به آفتاب

رو به آفتاب

یاد من باشد تنها هستم.ماه بالای سر تنهایی است.کوه نزدیک من است.

نمی توانم حسم رو توصیف کنم  برای عروسی دعوت بودم . تصمیم داشتم زیباترین لباسم را بپوشم.

برای همین بلند شدم و بطرف کمد لباسها رفتم .تازه یک پیراهن مشکی خریده بودم که دور تا دور یقه و سر استین هایش تور می خورد و با نوار شیکی تزئین شده بود دوست داشتم از هر نظر آراسته باشم . اولین بار بود

 که برای لباس پوشیدن این چنین وسواس شده بودم . می خواستم از هر نظر برازنده باشم

زیرا این مهمانی عروسی برایم مهم بود . هر چند بچه ها بهم خورده می گرفتنند که نباید لفظ مهمانی عروسی را بکار ببرم . آنها اعتقاد داشتند این مهمانی تولد است نه عروسی ، ولی به نظر من هر دو درست بود

چون هردو، عروسی و تولد ، شروع یک زندگی جدید بود .  یک دوره نو . لباسم را پوشیدم .  براستی  زیبا بود

و برازنده یک مهمانی مهم و براه افتادم . با خودم می اندیشیدم حالا عروس چه حس و حالی دارد .

بی شک

هیچ کس نمی توانست او را درک کند. لحظه وصل لحظه زیبایست و درعین حال پر استرس و همراه با اضطراب . آیا من می توانستم اندکی خود را جای او بگذرم . هرگز!  . درعین حال این نکنه که وقتی

 نوبت من شد عروسی و مهمانی من به چه صورتی برگزار خواهد شد . باعث شده بود به جای او فکر کنم

و لحظات کوتاهی هر چند اندک   خود را جای او فرض کنم . مهمان ها به ترتیب نسبت و نزدیکی با عروس خانم دور تا دور مجلس نشسته بودند . همه ساکت و  سر در گریبان خود فرو برده بودند . خدا می دانست شاید  آنها هم مثل من داشتند خود را به جای او فرض می کردند تا بدین وسیله حس او را بهتر درک کنند و یا شاید هم تنها چیزی که برای آنها مهم نبود حس و حال عروس خانم بود . یکی دو تا از حاضرین

خیلی آرام اشک می ریختند مشخص بود که هنوز نرفته دلشان برای عروس  تنگ شده بود .

 همه می دانستیم امروز روز خدا حافظی هم هست زیرا قرار یا رسم بر این بود که عروس ما به سفر دوری برود برای همین همه  دلتنگ بودند که صدای صلوات  مردا همه رو به خود اورد

 جمعیت یک صدا فریاد زد آوردنش و همه با هم بلند شدند

عروس ساکت و ارام بر روی دست ها بود و حرکت می کرد. جمعیت دلتنگ و مشتاق دیدن روی  عروس خانم بلند شد. صدای صلوات و لااله الا الله و گریه با هم امیخته شده بود .عروس، مشتاق، سبکبال به روی دستها حرکت می کردو جمعیت پشت سر او راه می رفت .

یک لحظه تو قف کردم سبکبالی او مرا به وجد آورده بود بیشترحس می کردی سوار بر قایق شده و دستها

چون موجی او را بالا و پایین می برد . تا وصل چند قدمی بیشتر نمانده بود . دل من به جای او در سینه بی قراری می کرد و به تالاپ تولوپ افتاده بود . در پایان چه اتفاقی قرار بود بیفتد .

آیا در پایان خجل و سرافکنده بود یا خوشحال و سر افراز .

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:42 توسط صحرا |


سلام باز هم یه تاخیر طولانی

این روزها چقدر وقت کم میارم باورکن نمیشه ، خیلی سخته چند هندوانه رو با هم بلند کنی

 و همیشه نگران  باشی  مبادا یکی از اونا زمین بیفتد برای همین مجبوری لنگ لنگان پیش

بروی ، تا شاهد شکستن یکی از اونا نباشی .

 جالبه! حالا که اومدم بنویسم یه هویی همه چی خشکید .

انگار هیچ حرفی برای گفتن ندارم .

در حالی که هر روز تو ذهنم اپ دیت می کنم با یه مطلب جدید

اومدم که بگم هنوز هستم ولی هندوانه ها خداییش خیلی سنگینند.

بر می گردم .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 16:37 توسط صحرا |


نمی دانم چقدر موفق میشوم

باور کن خیلی سخت است

هر کس می گوید آسان است بسم ا...

امروز تصمیم گرفتم موقع راه رفتن زیر پام  را خوب نگاه کنم

تا مبادا خدای نکرده موری زیر پام آسیب ببیند

ولی خداییش سخت و مشکل است

آدم همیشه باید سرش را بندازد پایین و چشمش به قدم هایش باشد.

یک ، دو ، سه

یه وقتایی هم دیگران بهت تنه میزنند

ولی تو باید تعادل خود را حفظ کنی

چون با کوچکترین لغزش بیجا هر چه تا حالا کاشته ایی پنبه می شود

پس برایم دعا کن.

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 21:43 توسط صحرا |


درست زمانی که می اندیشی خیلی سخت و محکم شدی وقادری پای پیاده

به هرکجا که اراده کنی بروی همان لحظه با کوچکترین تلنگر می شکنی

و صدای شکستنت چقدر گوش خراش و آزار دهنده است . براستی چرا؟؟

باز کدامین اشتباه را مرتکب شدی ؟

اشتباه مهربان بودنت را....

 

و یا اعتماد بیش از اندازه را.....

و یا اینکه یادت رفت مثل همیشه بیندیشی که ظرفیت آدم ها متفاوت است.

آیا زمین خوردن نشانه ضعف آدمیان و پذیرفتن شکست است ؟

او براستی زیبا و دوست داشتنی بود.

شاید هم نقابی که به چهره داشت زیبا و رنگین بود.

تصویری زیبا از دریا به سینه زده بود.

توچنان محصور زیبایی  امواج دریا میشدی که فراموش می کردی

این فقط یک تابلوی نقاشیست.و تصویر کوچکی از دریاست .

ودریای واقعی جای دیگریست.

وای خدای من !

من کجا هستم ؟

به چه می اندیشم ؟ به تصویری از دریا ؟

براستی زیبایی دریای واقعی با من چه خواهد کرد؟

 

+ نوشته شده در یکشنبه دهم آذر 1387ساعت 14:53 توسط صحرا |


باد در کوچه زوزه می کشد

دستهای من کوچک است

و نمی تواند کاری بکند

پنجره ها باز و بسته می شود

دزد به خانه همسایه زده است

پدر در فکر گوشمالی دزد همسایه است

مادر سرفه می کند

دستهای من خیلی کوچک است

داداش منصور هنوز در خواب است

خواهرم به شب نشینی پسر همسایه دعوت شده است

مادر ناله می کند

سقف اتاق چکه می کند

دستهای من خیلی کوچک است

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 22:14 توسط صحرا |


تمام این مدت زیر آب بودم.

نمی دانم تا حالا زیر آب رفتی؟

یک موقع ایی حس زیر آب بودن زیباست و همه به آن نیاز دارند.

حس اینکه از همه جدا باشی .نه کسی را ببینی و نه کسی تو را ببیند.

سبک ، شناور بدون هیچ دغدغه ایی ، فارغ ازهمه جا و همه کس !

خودت باشی و خودت ، نمی دانم ؟!

شاید در آن زمان هم خودت نیستی یا به عبارتی از خودت هم دوری

سیال، سیال .

ولی زمانی که از آب بیرون می آیی انگار همه چیز تازگی دارد.

و شاید هم تو یکی دیگر باشی و شخص تازه ایی شده ای .

سلامی دوباره با یک عالمه تاخیر ....

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 23:3 توسط صحرا |


دستم به قلم نمی رود انگا ر خشک شده و با من راه نمی آید.فکرش را بکن

 

یک عالمه سوژه نیمه هضم شده داشته باشی که بهت دهن کجی کنند و تو

 

 سرت بچرخند. دلم می خواهد بالا بیاورم از دست خودم کلافه شدم .

 

تازگیها هم شده ام نظافتچی و دستمال و جارو به اجبار از دستم نمی افتد

 

شیطونه میگه جارو را از بالا بندازم پایین تا خلاص شوم. مگه نه از خاکیم

 

و به خاک بر می گردیم چه اشکالی دارد تو یه وجب خاک بنشینیم و بخوابیم .

 

ماشاا... باران خاک امان همه را بریده است هر چه دستمال هم بکشی سودی ندارد.

 

همه شدیم خاک به سر. شاید هم قضیه بر می گردد به مثل از ماست که بر ماست

 

آنقدر با طبیعت نامهربان بودیم که اوهم سر بی مهری را با ما گذاشته است.

 

قربون خدا بروم با این صبر و طاقتش هر چی که نشگونمون می گیرد بی فایده است

 

کر و کور که بودیم تازگیها کرخت هم شده ایم و درد نشگون را حس نمی کنیم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:51 توسط صحرا |


تا حالا تو جه کرده ای عاشق بودن بهتر است یا معشوق بودن!

عشق را به طرق مختلفی تعریف کرده اند .ساده ترین تصویر عشق دوست داشتن

بیش از حد تصور فردی به شخص یا چیز خاصی اطلاق میشود. به کسی عاشق

 گفته می شود که بیش از حد تصور کسی یا چیزی را دوست بدارد و معشوق بیش

از حد تصوردوست داشتنی (البته فقط برای عاشق) است.

معمولا عاشق انتخاب می کند و معشوق انتخاب می شود. پس عاشق امتیاز انتخاب

 را برای خود کسب می کندو معشوق به جبر انتخاب می شود.

معشوق سخت می نوازد و عاشق می رقصد. نوای ساز معشوق شاید تنها نوای

حزین آلود و مسروی است که نواخته می شود.حزین از آن جهت که عاشق ازغم و

 فراق یار در رنج و عذاب است و مسرور زیرا با سازش می رقصد و شادی می کند.

حال اگر کسی هر دو گزینه الف و ب را با هم داشته باشد یعنی هم عاشق باشد وهم

معشوق پس انتخاب می کند و منتخب می شود و به عبارتی می نوازد و نواخته می شود

می رقصد و می رقصاند. شاید در این صورت است که عشق رنگ و بوی دیگری پیدا می کند

و به تعالی می رسد.درخشش و زیبایی آن همه جا را فرا می گیرد و کوردلان یارای

دیدن نور و تشعشع آنرا ندارند و با خباثت و حسادت شروع به کینه ورزیدن و عداوت

 و فتنه انگیزی می کنند تا میان عاشق و معشوق حایل شوند.

کافیست چشمهای خود را اندکی تمیز کنیم تا نظاره گر رقص و نواختن عشاق باشیم

و همینطور چمباتمه زدن حاسدان که به دور آنها حلقه زده اند.

عشق الهی همچین خصوصیتی دارد. هر دو هم عاشق و هم معشوقند خداوند در آن

واحدعاشق و معشوق است. سخت به آفریده های خود عشق می ورزد و همین که

کسی با او نرد عشق بازی را آغاز کند. مانند معشوقی زیبا و زبردست شروع به نواختن

 ساز می کند تا مهارت عاشق خود رادر رقص بیازماید. عاشق از وصال او مسرور

می شود و غرق لذتی وصف نشدنی و با زیبایی می رقصد و از غم دوری یار بیمار

 و رنجور می شود.

و شیطان که تحمل دیدن و شنیدن این رقص و ساز را ندارد لحظه ای از فتنه انگیزی

دست بر نمی داردو با مهارت نقشه های شوم خود را عملی می کندتا به مقصود خود

 برسد. شاید عاشقان زیادی باشند که نرد عشق می بازند ولی تنها ازاین میان اندک

کسی به وصال دائمی معشوق خود می رسد.

 

+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:20 توسط صحرا |


سال جدید هم شروع شد

برای شروع سال جدید خیلی برنامه ریزی کردم امیدوارم بتوانم به همه آنها برسم .

سال 86 سال بدی نبود ولی یه جورایی سال کندی بود. تجارب زیادی تو این سال بدست آوردم .

هر چند هزینه بعضی ازاین تجربه ها کزاف بود . ولی به سختی و بدی سال 76 نبود.

سال 76 سال سخت و بدی بود . تجاربش هم هر چند کارساز بود و توانست مرا آبدیده کند .

ولی هرگز حاضر نیستم تجارب مشابه  آن چنانی را دوره کنم .

میگن سخت گیر ترین و مجرب ترین استاد ، تجربه است .

امیدوارم این تجربها در سال 87  کاربرد داشته باشند .

کتاب جدیدی دستم رسید هر چند زمان کوتاهی دستم بود

ولی تمام حرفش درمورد شکر گزاری بود

شکر نعمت نعمتت افزون کند      کفر نعمت نعمت از کف بیرون کند 

هر چه ما بیشتر سپاسگذار خداوند باشیم  نعمت های خداوند را بیشتر و بهتر جذ ب

خواهیم کرد

 

خدایا بخاطر تمام چیزهایی که بهم دادی و اونایی که صلاح ندونستی بهم بدی از تو سپاسگذارم .

برای سلامتیم ، برای پدر و مادر خوبم  برای دختر زیبا و دوست داشتنی و باهوشم

برای سقف بالای سرم و برکت  خانه ام برای مهرورزیم و عاشق بودنم وبرای عزیزانی که از

 من دور هستند و تو در پناه خودت از آنها مراقبت می کنی  و مواظبشان هستی تا در آرامش باشند

 و آرزوهای زیبایشان را تحقق بخشی . برای خیلی چیزهای ریزو درشت دیگر ...... از تو سپاسگذارم و هزار بار می بوسمت .

+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 0:59 توسط صحرا |


بزار فکر کنه احمقم . بزار فکر کنه هیچی سرم نمیشه.

یه ببوی تمام عیار و تو دلش قاه قاه بهم بخنده .

دیدی سوارش شدم. هاه هاه هاه ......

بی خیال دنیا .........

بیچاره اون که نمی دونه نویسنده سناریو من بودم

ونخ بازی تو دست منه

من بودم که بهش اجازه دادم تا آخر  نمایش بازی کنه

و با سخاوتمندی لباس نمایش و همین طورنقشش رو

خودش انتخاب و بازی کنه

پایا ن بازی چقدر هیچان انگیزه وقتی همه ی تماشا چیان

براش دست میزنند و هورا می کشند وبعد یه هویی چشممش

به نویسنده و کارگردان نمایشنامه می افته کارگردانی که نقش

یه ببو رو بازی کرده بود

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 0:55 توسط صحرا |