رو به آفتاب
یاد من باشد تنها هستم.ماه بالای سر تنهایی است.کوه نزدیک من است.
هواسردبود . یقه پالتوم را بالا آورده بودم تا همه راههای ورودی سوز سرما را بسته باشم .تنهانوک انگشتانم و بینی
ام می سوخت.مهربان یکی دو قدم جلوتر از من
قدم بر می داشت. ایستاد و گفت مامان
بیا ذرت بخوریم .انگار سرما او راهم بد جوری کلافه کرده بود. روبروی دکه ذرت مکزیکی
ایستادیم . همین که ایستادیم صدای دختر بچه ای را از پشت سرم شنیدم که گفت : ذرت.
انگارایستادن ما باعث شده بود توجه او به ذرت جلب شود.صدای دختر بچه که مرتب و تندو تند می
گفت منم ذرت میخوام . برام ذرت بخر. ذاعقه ام را به خوردن ذرت بیشتر تحریک کرده
بود.ومشتاق به دستان مرد ذرت فروش خیره شده بودم که چطور ادویه ها را تند ، تند
اضافه می کند. صدای مرد ذرتی خطاب به خانمی که بغل دستم بود و تا به حال او را
ندیده بودم جلب شد.بهش گفت: شما چی؟ چند تا می خواهید؟ زن جوابی نداد فقط بی صدا
قدمی به عقب بر داشت.فقط به ذهنم خطور کرد چه
خانم مودبی صبر کرد تا کار ما تمام شود بعد سفارش بدهد. گرمای دستی به آرامی نگاهم را
بطرف خودش کشید. همان زن بودحالا دخترکش که مدام می گفت : مامان برام ذرت میخری.
منم ذرت میخوام وسط ما ایستاده بود. خیلی کوتاه و خجالت زده گفت: برا دختر من هم
ذرت میخری. خیلی سریع صورتم را
بر گرداندم.ولی صدای دخترش که مرتب تکرار میکرد مامان ذرت .قطع نمیشد. حس خوبی بهم دست داده
بود. حس بزرگی مادری که غرورش را برای تقاضای دخترش زیر پا گذاشته بودو از رهگذری که او هم مادر بود و داشت برای دخترش
ذرت می خرید کمک می خواست.حس زیبا و تلخی بود هر دو با
هم برای همین کمی گزنده بود.صورتم را بر گرداندم تا مبادا از تقاضایش احساس شرم کند. چیزی نگفتم
تا دخترکش متوجه نشود مادرش توانایی خرید ذرت او را ندارد. مرد اولین ذرت را بدستم دادو منم
متقابلا او را تقدیم به مادری بزرگ که شانه هایش نمی دانم از سرما یا خجالت می لرزید دادم ولی
دخترکش همچنان شاد در لابه لای پالتوی خوش رنگ آبیش می درخشید.
Normal
0
false
false
false
EN-US
X-NONE
AR-SA
MicrosoftInternetExplorer4
این روز ها در حال مردن و زنده شدنم. حس می کنم می میرم و دوباره متولد میشوم. من وجودیم می میرد و منی تازه در من شکل می گیرد. وای که چقدر من هستم هنوز.........! این همه من از کجا آمده است!؟
خیلی وقت بود که دل تنگ نبودم. یادم رفته بود دلتنگی یعنی چی معنیش، مزه اش، شکل و قیافه اش رو از یاد برده بودم. ولی حالا بد جور دلتنگم. ورودی مهم نیست چی باشه مهم خروجی است نرم افزاری که نصب می کنی مهم نیست مهم دریافتی است که بدست میآوری
میدانم نباید اشک بریزم و نباید گریه کنم . دنیا جز سلام و خداحافظ جز امدن و رفتن چیزی ندارد ولی یک وقتایی دست خودت نیست.دلت می گیرد وچنان از درون میسوزی که فقط آب دیده می تواند آتش درونت رو خاموش کند.افسوس برای روزهایی که از دست دادی. برای آنهایی که داشتی و الان نداری ولی سودی ندارد برای انچه نداری ناله سر دهی باید قدر انهایی را که داری بدانی ودر حفظ و نگه داری انها کوشا باشی شاید ما ادم ها فقط یاد گرفتیم بدست بیاوریم تلاش برای داشتن ولی هیچگاه سعی نکرده ایم از چیز هایی که داریم نهایت لذت را ببریم و باعشق از آنها نگه داری کنیم میخواهم فقط به چیز هایی که دارم بیندیشم هر چند اندک باشند وبا عشق از آنها نگه داری کنم.دوستتان دارم یک زمانی شکستن و خورد شدن لازم است باید بشکنی و خورد شوی وقتی که تیکه های در هم ریخته روحت رو مشاهده کردی با صبر و حوصله بلند شی اضافه ها رو دور بریزی و با باقیمانده ها از نو شروع کنی به ساختن در حین کار باید حواست کاملا جمع باشد که در دور ریختن خسیس نباشی فقط تیکه های مهم را نگه داری بعد میبینی هر چی ساده تر باشی زیبا تر و برازنده تری و در تمام زمان ها و مکان ها جا خواهی داشت. چند روز هست کار پیدا کرده ام. یه شغل کاملا متفاوت با شغل سابقم. من کمک خلبان هستم. کمک خلبان ، خلبانی که تا حالا پروازی انجام نداده است. در حالی که تو به عنوان کمک خلبان صدها پرواز را تجربه کرده ای.هر لحظه بیم آن میرود که به در و دیوار بر خورد کنیم. هنوز تا اوج روزها فاصله داریم ومن به عنوان کمک خلبان باید کاملا مراقب باشم. این که کمک خلبان ، خلبانی باشی که ناشی است هیجان کار را بالا می برد.همیشه باید مراقب باشی زیرا فرمان دست تو نیست تا خطاهای احتمالی را جبران کنی. باید حرکت تو جلوتر از او باشد در حالی که عقب تری و خیلی با احترام یاد آوری کنی داریم به پیچ بعدی نزدیک می شویم بگذریم...ولی شغل من خوبی های زیادی دارد. اگر از دریچه ای دیگربه آن نگاه کنم بسیار دوست داشتنی و شیرین است. به من کمک می کند تا شخصیت درونی خودم را غربال کنم. سنگ های درشت را جدا کنم تا کاملا صاف و صیقلی شوم. و اینکه هر روز یاد می گیرم صبور باشم. صبور تولدت مبارک مامان خوبم زندگی جدیدت مبارک یه سالی میشه که رفتی و جای خالیت در لحظه لحظه زندگی همه ما حس شده و با هیچی پر نمیشه ولی الان چشمام رو می بندم و بلند میگم تولدت مبارک برو بسلامت . خداوند یارت با آرامش زندگی جدیدت رو شروع کن نگران مباش درس هایت را همه از بریم درس عشق را و بزرگترین وصیتت عاشق بودن و عاشق ماندن را وصیت خواهیم کرد مریم ... مریم ... بیا بابا، مریم هم میاد. صدای مرد همیسایه تو گوشم می پیچد.مریم... حس خوبی بهم دست میدهد.دوست دارم دوباره بشنوم. صدا از تو هال میاد . بلند میشم بدون اینکه شرم کنم گوشم رو می چسبانم به دیوار حریص میشوم برای شنیدن ......... مریم ...مریم ... مریم بلند تکرار می کنم خیلی وقت بود نشنیده بودم حتی یادم رفته بود حالا که نمی شنوم میتوانم خودم تکرار کنم دیگر صدایی نمی آید در حالیکه گونه ام را به دیوار چسپانده ام سر میخورم و می نشینم دیوار خیس میشود ولی من همچنان اورا در آغوش گرفته ام و با انگشتانم به آن چنگ میزنم. چقدر دلتنگ بودم یادم باشد امشب به مریم زنگ بزنم. می خواهم فقط بگویم مریم مریم مریم... در یخچال رو باز می کنم چند تا از کلوچه خرمایی ها رو بر میدارم و تو بشقاب میزارم برای مریم. مریم عاشق کلوچه خرمایی بود. یادم باشد شب به مریم بگویم اسم خانم همسایه مریم است چند روزیه که در زادگاهم هستم و هوای گرمش را تنفس می کنم . به خیلی از گوشه و کناره هاش سر زدم از خانه های فامیل و دوستان و آشنایان گرفته تا حمام کرناسیون و پله بچی لون وعلی کله و رعنا وغیره... ولی حسم نسبت به گذشته متفاوته ،احساس می کنم هیچ تعلق خاطری یا وابستگی به شهرم یا زادگاهم ندارم.جمله ام را تصحیح می کنم حس می کنم به هیچ نقطه جغرافیایی متعلق یا وابسته نیستم. حسم نسبت به تمام نقاط جغرافیایی کره زمین یکسان است. احساس می کنم به تمام کره زمین یا فراتر از آن به تمام جهان هستی متعلق هستم. ذره ای از جهان هستی و یا بازم فراتر از آن تمام جهان هستی ذره ای از من است. من ذره ای از جهان هستیم و یا جهان هستی ذره ای از من است.
| www . night Skin . ir |

